شهدای اردیبهشت
در سال 64/1/27 در جبهه آبادان در گردان زرهي مشغول خدمت در لباس مقدس بسيجي بودم در آن موقع عمليات مقدماتي يك بود چنان بر دشمن آتش ريختيم كه جهنمي از آتش بود.


نام شهید: احمد

نام پدر: شیرخان

تاریخ تولد:1346

محل تولد: باشت

تاریخ شهادت:66/2/31

محل شهادت: گرمک سلیمانیه

زیارتگاه : روستای گوهرگان باشت

 

خاطره شهید از زبان برادر شهید:

بسم رب الشهداء

زيارت حضرت دانيال در شهر شوش خوزستان در سال 28/4/63 در سن 15 سالگي تصميم گرفتم با توجه به صحبت برادر شهيدم در مورد جبهه و جنگ و فرمايشات امام(ره) كه فرمودند رفتن به جبهه يك امر واجب است تصميم را قطعي كردم كه حتماً بايد به جبهه بروم در آن موقع برادر شهيدم در جبهه بودند نزديك به خرمشهر مقر تيپ  يعني تيپ المهدي بود كه در آنجا شب و روز بصورت مداوم آموزش مي ديدم كه آماده عمليات بشوم .يك روز تصميم گرفتم كه مرخصي شهري بگيرم و به قصد حمام  و وسايل گرفتن به شهر بروم آن روز سر جاده ايستاده بودم كه بروم شهر آمد و رفت ماشينهاي جنگي خيلي شلوغ بود بعد از چند دقيقه اي كه ايستاده بودم يك ماشين مايلر گذشت در پشت أن يك نفر مرا صدا زد به يكباره گريه ام گرفت ديدم برادرم است ماشين ايستاد و من سوار شدم در عقب ماشين برادران بسيجي زيادي بود همديگر را در آغوش گرفتيم و همديگر را بوسيديم بعد از چند ساعتي كه به شوش رسيديم رفتيم سر رودخانه كرخه حمام كرديم و آمديم زيارت خاطره اي كه هيچ وقت يادم نميرود موقع زيارت برادرم آنقدر گريه كرد كه فكر كردم كه ديوانه شده در آن موقع خوشحال شدم كه برادري به اين صورت دارم در موقع برگشتن يك عكس يادگاري گرفتيم و به من توصيه كرد كه نماز و عبادت را فراموش نكنم اين جنگ نعمت بزرگي است براي خودسازي و خود شناختن.و از همديگر خداحافظي كرديم و رفتيم.

چنان نماز شب را به من ياد داده بود در آن سفر كه شب رفتم بيرون و به دقت نماز شب را خواندم و گريه كردم خوشحال بودم كه برادرم در كنارم مي بود و مسائل نماز و احكام را بيشتر به من ياد مي داد خيلي خوشحال شدم كه نماز شب را مي توانم بخوانم و به خداي خودم نزديكتر شوم در آن شب برادرم را خيلي دعا كردم برادري كه براي من خيلي نعمت بزرگي بود.

خاطره دوم :در خط أبادان

در سال 64/1/27 در جبهه آبادان در گردان زرهي مشغول خدمت در لباس مقدس بسيجي بودم در آن موقع عمليات مقدماتي يك بود چنان بر دشمن آتش ريختيم كه جهنمي از آتش بود در موقع استراحت در زير يك بانك نزديك به يكي از آب راههاي فرات بودم شب را در آنجا استراحت كرديم صبح يكي از بچه ها آمد و گفت بچه ها ميرزا كوچك خان جنگلي آمده گفتيم اون كه شهيد شده گفت خودم ديدمش بعد از چند لحظه اي يكي از بچه ها گفت كه با تو كار دارد و تو را مي خواهد گفتم من را خيلي خوشحال شدم موقعي كه آمدم جلو درب زيرزمين بانك با يك چهره مظلومانه اي برخورد كردم پيش خودم فكر كردم كه اين كيه نزديكتر كه آمدم ديدم برادرم است خيلي خوشحال شدم بعد از چند لحظه اي كه بيرون ايستاده بوديم چند تير مستقيم به طرف ما شليك شد.فاصله ما تا خط عراق كمتر از 500 متر بود بيك باره برادرم گفت بيا دنبالش راه افتاديم و به خط مقدم رفتيم يك قبضه اسلحه آرپي چي برداشت و گفت گلوله بردار من موشك هاي آرپي چي را بر مي داشتم و فرج سوار مي كردم و به برادرم ميدادم چند سنگر از آنها را منهدم كرد فاصله ما از آن نقطه تا سنگرهاي عراق كمتر از 300متر بود آنقدر گلوله زد زد در سنگرها كه بيك باره صداي يك زن را فهميديم كه با زبان ايراني فرياد ميزد در آن زمان بيشتر ناراحت شد و خيلي از آن سنگر ها را منهدم كرد بعد گفت برويم در زير زمين بانك در آن فاصله كم خمپاره زياد مي زد عراق . به مقرمان در بانك رسيدم موقعي آمدم از گوشهايمان خون مي آمد بچه ها برادرم را خيلي بوسيدند و تشويق كردند فرمانده گردان زرهي آمد و گفت كي بود برادرم را نشان دادند و گفتند اون بود برادرم را بوسيد و خيلي خوشحال شد و گفت آفرين تمام سنگرهايشان را منهدم كردي من از گوشه ديگر خط نظاره گر بودم آفرين بر تو كه رزمنده واقعي امام زمان هستي بعد از آن كه يورش جوانمردانه پيش هم نشستيم و گفت تازه كه آمدم پيش تو ماشينم چپ شده و پاي راستش زخم و جراحات مي داشت خيلي ناراحت شدم و گفتم برادر پيش من بمان من به تو احتياج دارم گفت من خودم فرمانده يكي از يگانها هستم و بايد برگردم به يگان خودم يك چهره نوراني و محاسني بلند داشت در آن موقع و بعد خداحافظي كرد و رفت به يگان خودش بچه ها خيلي خوشحال بودند فرمانده مي گفت حسينعلي تو برادر يك رزمنده واقعي هستي بايد جوانمردانه و شجاعانه از ميهن و ناموس و دين دفاع كني اون كه خودش به تنهايي يك گردان است پاسدار واقعي امام زمان است خيلي خوشحال شدم ايشان چنان لباس مي پوشيد كه من كه برادرش بودم رويم تأثیر مي گذاشت با يك بدن ورزيده ولباس منظم خوشا به حالش كه راه سالار شهيدان را ادامه داد تا شهيد شد .

منبع : بنیاد شهید وامور ایثارگران استان کهگیلویه وبویراحمد

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده