شهدای اردیبهشت
علاقه اش به جبهه خيلي زياد شد و دليلش ايمان داشتن به كاري بود كه مي كرد .


نام شهید: رحيم

نام پدر: رحمان

تاریخ تولد: 1348

محل تولد: روستاي برج بهمئي

تاریخ شهادت: 67/2/18

محل شهادت: قشن شاشو

زیارتگاه : گلزار شهدای دهدشت

 

زندگینامه

بسم الله الرحمن الرحيم

ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص

همانا خداوند مؤمناني را كه در صف جهاد با كافران مانند سد آهنين همدست و پايدارند بسيار دوست مي دارد .

شهيد رحيم طلاوري در سال 1348 در روستاي برج بهمئي متولد شد . يكسال در اين روستا زندگي طفوليت خود را گذراند و به علت مأموريت پدرش به شهر آبادان انتقال يافتند  كه اين شهيد بزرگوار 4 سال دوران كودكي خود را گذرانده بود كه مجدداً مأموريت به آغاجري براييشان پيش آمد كه چهار سال هم در اين شهر ماندند و بعد از اين مدت به شهر بوشهر رفتند كه اين عزيز چهار سال از زندگيش را در اين شهر گذراند . تحصيلات خود را در دهدشت شروع كرد كه در زمان اوايل انقلاب ايشان يكي از علاقمندان انقلاب و عاشق رهبر عزيز بود . انقلاب كه به پيروزي رسيد ايشان تا حدي كه برايش امكان داشت براي پيشبرد انقلاب اسلامي تلاش مي كرد . مشغول به تحصيل بود كه جنگ تحميلي شروع شد . كم كم علاقه به جبهه پيدا كرد مي خواست اما كوچك بود و محصل و چون امام عزيز فرموده كه مدرسه سنگر است آن را حفظ كنيد لذا ايشان با اينكه خيلي علاقه به جبهه داشت ولي به تحصيل خود ادامه داد تا اينكه در سال 1362 كه به مرحله مخصوصي رسيده بود و جبهه ها به نيروي بيشتري نياز داشتند او تحصيل را رها كرد و براي اولين بار به سوي ديار عاشقان رفت بعد از مأموريت بسيجي اش كه به منزل آمد . مثل اينكه چيزي را گم كرده . آري دوري از جبهه برايش دردآور بود . مجدداً با ثبت نام در بسيج براي بار دوم به سوي جبهه ها رفت . علاقه اش به جبهه خيلي زياد شد و دليلش ايمان داشتن به كاري بود كه مي كرد . او ديگر كمتر به منزل مي آمد بيشتر زندگيش جنگ بود و مبارزه تا اينكه در جبهه مجروح شد و براي بهبودي به منزل آمد . اما به حدي كه توانست راه برود به سوي جبهه ها شتافت . ماهها گذشت  سالها گذشت ، رحيم طلاوري همچنان در لباس رزم و پيكار بود . او براي بار دوم مجروح شد پايش مورد اصابت تركش قرار گرفت او را به بيمارستان فرستادند ، بعد هم به منزل آمد . از اينكه مجروح بود و نمي توانست روي پا بايستد و مبارزه كند رنج مي برد . كم كم به خودش فشار آورد تا توانست لنگ لنگان راه برود . با همين پاي لنگ به ادامه مبارزه پرداخت . چنان خالصانه از اسلام و ميهن دفاع مي كرد كه خيلي از رزمندگان شيفته وي شدند و هرجا در جبهه حرف از طلاوري بود . يكي از نشانه هاي ايمان كامل وي در دفاع مقدس اين بود كه در منطقه ، نزديكترين نقطه  به دشمن را انتخاب مي كرد . پنج سال مبارزه و جهاد كرد ، چندين بار مجروح شد. در حمله ای كه حلبچه به دست پرتوان رزمندگان آزاد شد ، شيميايي گرديد كه چندين روز چشمهايش درد داشت ولي در همان منطقه ماند تا بهبود يافت . چون وي جوان كاملي شده بود پدرش براي او مراسم عروسي برگزار كرد تمام برنامه عروسي انجام داده شده بود و فقط منتظر رحيم بودند كه چند روزي مرخصي بگيرد و همسرش را به خانه بياورد و رحيم عزيز ما 25 روز مرخصي گرفت و به منزل آمد . سه روز از مرخصي وي گذشته بود و منتظر روز جمعه بودند تا عروس را به خانه بخت آورند . در همين حين به طلاوري خبر مي رسد كه فرمانده گردان ادوات ، معظمي شهيد شده ، رحيم تصميم گرفت به جبهه برگردد . پدر و مادرش گفتند تو هنور 22 روز مرخصي داري لااقل عروس را بياوريم بعد برو . ولي اين شهيد عزيز علاقه اي كه به فرمانده اش داشت مانع عروسي وي شد . جواب رحيم به خانواده اش اين بود كه فرمانده گردان ما شهيد شده و من اينجا جشن و عروسي به پا دارم . اين را گفت و عازم منطقه شد . اربعين شهيد معظمي گذشت كه جانشين وي نظر پور شهيد شد . اين بار رحيم به هيچ چيز ديگر فكر نمي كرد جز ادامه راه فرماندهان خود . چند روز بعد از شهادت نظرپور ، فرمانده تيپ رحيم طلاوري را فراخواند و از او خواست تا مسئوليت گردان را به عهده بگيرد ولي اين تكسوار ميادين نبرد قبول نكرد و گفت من در حدي نيستم كه فرماندهي را به عهده بگيرم اما با اصرار فراوان فرمانده تيپ بالاخره قبول كرد. بعد از سه ماه دوري از پدر و مادر به منزل برگشت با مقام فرماندهي . اما وقتي از او مي پرسند تو در جبهه چكار مي كني جواب مي دهد مثل بقيه برادران بسيجي هستم اين نشانه غلبه وي بر هواي نفس است . او روز دهم فرودين 67 كه به منزل آمد پدر و مادر به او گفتند ديگر بيش از اين مار ا منتظر مگذار بيا تا عروس را بياوريم . اما او براي اينكه دل مادرش را نرنجاند گفت انشاءالله اگر زنده بودم بعد از ماه مبارك رمضان مي آيم . سه روز يعني از دهم تا سيزدهم نوروز در منزل ماند و بعد خداحافظي كرد كه برود . پدر و مادرش خيلي برايش نگران بودند چون اين عزيز چند مرتبه در ماه مبارك رمضان حوادث و اتفاقاتي برايش رخ داده بود. مثلاً در يكي از روزهاي رمضان تصادف كرد كه منجر به شكستن سرش و اثر بر مغزش شد و در سال ديگر در همين ماه به بيماري مبتلا شد و در سالي ديگر دچار بيهوشي شد و اين ماه براي او هميشه اتفاق به همراه داشت . او رفت آري رفت تا مبارزه خود را ادامه دهد شايد از خون همه شهداء مخصوصاً از خون نظرپور و عظيمي پاسداري كند . از طرفي پدر و مادر منتظر بودند تا ماه رمضان تمام شود و عزيزشان را در حجله دامادي ببينند اما در ماه مبارك رمضان كه حضرت علي (ع) در آن ماه به شهادت رسيد به خانواده طلاوري خبر رسيد كه فرزندتان شهيد شد . آري رحيم به آرزويش رسيد و همانطور كه در وصيتنامه اش نوشته بود : اگر من شهيد شدم به آرزوي خود رسيده ام .

روحش شاد و راهش پررهرو باد .

منبع : بنیاد شهید وامور ایثارگران استان کهگیلویه وبویراحمد

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده