نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

آرشیو کامل
فرهنگی و اجتماعی
«سیدابراهیم» به روایت مادر و همسر شهید مدافع حرم «مصطفی صدرزاده»
در زمان فتنه 88 من باردار بودم و او با توجه به اتفاقات و اغتشاشات تهران دائم در مأموریت بود. شبانه روز درگیر بود و کمتر دیده می شد. هم و غمش حفظ نظام بود و بارها به خاطر همین دغدغه اش مجروح شد و سخت ترین آن وقتی بود که با قمه و چاقو او را زده بودند. با حال و روز بدی که داشتم خودم را به سختی به بیمارستان رساندم، پشت پرده روی تخت بود.
مجلات «شاهد» در شهرستان های استان تهران مشترک می پذیرد/ تخفیف 50 درصد
معاونت فرهنگی و آموزشی شهرستان های استان تهران با همکاری اداره اسناد، انتشارات و هنری در همین راستا مجلات شاهد شهرستان های استان تهران مشترک می پذیرد. که برای خانواده های شاهد و ایثارگر 50 درصد تخفیف داردو فرم مربوط به اشترک مجلات شاهد در انتها در اختیار شما قرار گرفته و پس از پر کردن فرم اشتراک بصورت شش ماهه و یا یکساله بهره مند شوید.
«مسافر غربت» به روایت مادر و همسر شهید مدافع حرم «محمد آژند»
موقع رفتنش به او گفتم: «من هیچ وقت نگفتم نرو و هرگز در کارت برای رفتن به سوریه مانع تراشی نکردم. فقط بگو من که همه ی دل خوشیم و همه وجودم تو هستی، بگو چه کار کنم؟» آن قدر با اهل بیت عصمت و طهارت(ع) ارتباط عمیقی داشت و به آن ها دلداده بود...
«سردار مهربانی ها» به روایت همسر شهید مدافع حرم «ستار اورنگ»
ولایت مداری در زندگی ایشان مقوله ایی بود که من در بیان آن قاصرم و نه تنها من، که هر زبان و قلمی در این زمینه الکن و معذور است. زندگی ما بر اساس ولایت و در محور ولایت در جریان بود. با کسانی که از روی جهل و یا عصبانیت با ولایت مشکل داشتند، مدارا می کرد تا با زبان ملایمت آن ها را متقاعد کند که اشتباه می کنند.
آرشیو
«تفرقه» خواست دشمن است

«تفرقه» خواست دشمن است

برادران و خواهران بیدار باشید و از تفرقه بپرهیزید چون تفرقه خواست دشمن اصلی ما آمریکای جنایت کار می باشد و منافقین کوردل هم بدانند دیگر این ملت قهرمان وشهید پرور گول آنها را نخواهند خورد که گاهی بعنوان کم بود و یا گرانی می خواهند مردم را ناراضی کنند ما آنچه را که خواستیم اسلام واقعی بود که با رهنمودهای رهبر عزیز و روحانیت مبارز ایران به دست آوردیم مردم تا جان در بدن دارید از رهبر و روحانیت مبارز جدا نشوید که ما هرچه داریم ازآنها داریم .

بعد از شهادت!

یک بار که قرار بود کسی را برای انجام کاری قانع کند. وقتی از او در مورد آن کار پرسیدم؛ گفت: «هر چه می گویم قبول نمی کند.» گفتم: «پس حالا چه کار می کنی؟» گفت: «دیگر سپردم به بابا! خودش انجام می دهد!» و من از این حرفش فهمیدم که شهادت آقا مصطفی کاملاً برایش هضم شده است...
جبهه مدرسه ماست...

جبهه مدرسه ماست...

آن شب مدتها نشسته بود و برای پدر و مادر از جنگ و جبهه می گفت . مادر تعریف هایش را که می شنید یاد دورانی قبل از انقلاب می افتاد که مجید با اینکه سنش کم بود در همه تظاهرات ها شرکت می کرد . با پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی که دیگر آرام و قرار نداشت و با اینکه هنوز سنش برای رفتن به جنگ و حضور در جبهه کم بود...
خداحافظی با یار!

خداحافظی با یار!

یکی از رفقایش پیامک داده بود و از او خواسته بود که برای او هم صحبت کند که در جواب، محمد پیام داده بود: «من پوچم، به حضرت زینب(س) متوسل شو، منو حضرت زینب(س) طلبید.»

مردی از جنس مقاومت

حاج کاظم در این زمان طی مأموریتی جهت توانمند سازی نیروهای حزب الله به عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزاگ گردید. مسئولیت تعدادی از عملیات ها را به عهده گرفت و در راه آماده سازی شیعیان لبنان از هیچ کوششی فروگذار نکرد. بازگشت او مصادف گشت با تشکیل تیپ دوم سپاه تهران که این تیپ به نام مبارک سیدالشهداء (ع) نام گرفت و با جمعی از یاران و دوستانش، فرماندهی عملیات تیپ را عهده دار شد.
درس خواندن را برای خود یک فریضه می دانست

درس خواندن را برای خود یک فریضه می دانست

او حتی در جبهه نیز به درس خود توجه داشت و از هر فرصتی استفاده می کرد و عاقبت ایشان علی رغم اینکه از وجود معلم و کلاس در جبهه محروم بود لیک توانست در امتحانات خود موفق شود و در این میدان نیز پیروزی یابد .