نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

شیداترین شهید

شیداترین شهید

مرحوم حسن منتظرقائم متولد 1332 بود. مردی دارای ذوق ادبی و قلمی شیرین که در سا لهای انقلاب به جرگه مبارزین پیوست. وی مدت ها در زندان های مخوف ستم شاهی شکنجه شد و تا مرز شهادت پیش رفت. پیش از انقلاب از بنیان گذاران گروه مسلحانه «فلاح » بود. پس از انقلاب از اعضای برجسته سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و بنیانگذار مجله کیهان فرهنگی و قائم مقام فرهنگی موسسه کیهان نیز بود. متاسفانه مرحوم حسن منتظرقائم در شهریور سال 1364 در یک سانحه رانندگی به همراه همسر و سه فرزندش به سوی برادر خویش شتافت. آنچه مورد توجه است این است که بسیاری از مصاحبه شوندگان ما در این مجله و شخصیت های سیاسی و فرهیخته کشور، بر ازدست دادن او اندوه خوردند. در زیر یکی از سروده های او را در سوگ شهید محمد منتظر قائم می خوانید؛
شهادت فرمانده لشکر در شب نیمه شعبان

شهادت فرمانده لشکر در شب نیمه شعبان

تمام فرماندهان در نیمه شعبان جمع شده بودند. نزدیک غروب بود که برای وضو گرفتن از قرارگاه بیرون رفت تا نماز اقامه کند. ما نیز با تعدادی از فرماندهان از جمله شهید سیدمحمد زینال‌حسینی فرمانده تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) داخل سنگر بودیم.
خاطرات از دوران جنگ خرمشهر «خمسه خمسه»

خاطرات از دوران جنگ خرمشهر «خمسه خمسه»

یوسف عزیزی بنی طرف راوی خاطرات خرمشهر می نویسد: آن شب تا صبح صدای غرش توپخانه به گوش می رسید. هنوز نمی توانستیم صداها را تشخیص بدهیم. بعدها خبره شدیم و همین که صدایی می آمد، زنم می گفت: «چله چله» س یا «خمسه خمسه» یا « توپخونه»
روایتی از شکنجه شهید نواب صفوی در زندان پهلوی به روایت سیدمحمود محتشمی‌پور

روایتی از شکنجه شهید نواب صفوی در زندان پهلوی به روایت سیدمحمود محتشمی‌پور

سید محمود محتشمی‌پور در بخش دیگری از خاطرات خود درباره نحوه آشنایی‌اش با امام خمینی می‌گوید: روز اولی‌ كه‌ اعلامیه انجمن‌های‌ ایالتی‌ و ولایتی‌ را مطالعه‌ كردم‌، یكی‌ از برادرانی‌ كه‌ با هم همرزم‌ بودیم‌ در بازار آقای‌ حاج‌ ابوالفضل‌ توكلی‌بینا بود كه‌ فردای‌ همان‌ شبی‌ كه‌ در مسجد این‌ اعلامیه‌ را دیدم‌ به‌ ایشان‌ گفتم‌ شما آیت‌الله خمینی‌ را می‌شناسید؟ حاج‌ ابوالفضل‌ توكلی‌ گفت‌: بله. گفتم‌ حاج‌ ابوالفضل‌! من‌ گمشده‌ خودم‌ را بعد از شهید نواب‌ صفوی‌ پیدا كردم‌.
ماجرای سر تراشیده شهید مهدی

ماجرای سر تراشیده شهید مهدی

حالا بعد از آن سال ها وقتی خبر شهادت مهدی راشنیدم همین عکس که سرش با زور تراشیده ولب خندان در کنار سید مصطفی دست در دست هم ایستاده بودند؛ میان هزاران عکس دیگر در ذهنم نقش بست.